آب، نان، آواز

آدمی را آب و نانی باید و آن‌گاه، آوازی ...

آب، نان، آواز

آدمی را آب و نانی باید و آن‌گاه، آوازی ...

ما به او محتاج بودیم، او به ما مشتاق بود...

دوشنبه, ۲۳ مهر ۱۳۹۷، ۰۷:۰۱ ب.ظ

نشسته بودم پای منبر، وسطای جمعیت، حاج آقا داشت سخنرانی می‌کرد. یهو از پشت سر صدای گریه‌ی یه بچه رو شنیدم. برگشتم و یه پسر سه - چهار ساله رو دیدم که داشت گریه می‌کرد، از چیزی یا کسی انگار فرار می‌کرد و می‌دوید به سمت ما. باباش هم که نزدیک من نشسته بود برگشت و نگاهش کرد؛ دستاشو باز کرد و بچه خودشو انداخت تو دستای بابا. بچه، همین که رفت تو بغل باباش و سرشو گذاشت کنار گردنش، آروم شد...

و منی که یاد صدای سیدحسن افتاده بودم اونجایی که با بغض میگه: «و أنا الخائف الذی آمنته*»... منی که با خودم گفتم چقدر اتفاق افتاده که با عجز و ترس و گریه بهش پناه برده‌م و آرومم کرده... منی که هنوز حاج ‌آقا به روضه نرسیده، اشکام ریخته بود...


* من همونی‌ام که ترسیده بودم، تو آرومم کردی.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ مهر ۹۷ ، ۱۹:۰۱
علیرضا توحیدی

چه شود به چهره‌ی زرد من، نظری برای خدا کنی؟!...

جمعه, ۲۴ فروردين ۱۳۹۷، ۰۸:۵۶ ق.ظ

پرده‌ی اول: سفر کنید رفیقان، که من گرفتارم...

اصلِ اصلش، اولِ اول از من و محمدصادق شروع شد. درست‌تر این است که توی بوفه‌ی مدرسه‌ی راهنمایی، محمدصادق با طنز ظریفی درباره‌ی موضوعی که برای هر دوی ما تقریبا نوجوان‌های خیلی کنجکاو جذاب بود، شروع کرد. بعدتر، مسیح به مثنای ما اضافه شد و ما شدیم جمع سه نفره‌ای که سعید صدایمان می‌زد سه کله پوک (کآفرین بر نظر پاک خطاپوشش باد!). بعد از بعدتر، مسیح از ما جدا شد و راه خودش را رفت و رفیق‌بازی‌هاش محدود به جمع سه کله پوک نمی‌شد. بعدتر از همه‌ی این‌ها، در شبی که می‌دانم خود محمدصادق هم یادش نیست و تعریف کردنش برای من، آن‌قدری که باورتان نمی‌شود سخت است، راه من و محمدصادق از هم جدا شد؛ یا بهتر بگویم، او رفت و من، ماندم...

تا ده سال بعد... (و کاش ندانید که ده سال از چنین رفیقی دور بودن چه حسرتی دارد... الا مگر آن‌که روی لیلی دیده‌ست/ داند که چه درد می‌کُشد مجنون را؟!) سر مزار محمدرسول که می‌دیدم مدام این طرف و آن طرف می‌رود و گاهی، برای رفیقی که خودش، بدن بی‌جانش را توی پارکینگ بیمارستان پیدا کرده بود، برای رفیقی که برای هر دوی ما عزیز بود، اشک می‌ریزد؛ با خودم گفتم چرا بعد از دوریِ تمام این سال‌ها به او نگویم چقدر دوستش دارم و تمام این سال‌ها داشته‌ام؟ که بعد از چند دقیقه تردید و این پا و آن پا کردنی که برای من انگار چندین سال طول کشید، موقع رفتن از باغ رضوان رفتم و در آغوشش گرفتم... گرچه زودتر از آن‌که منِ فراق کشیده‌ی تازه به وصال رسیده آرام شوم، خودش را از من جدا کرد تا اشک‌هایش دوباره سرازیر نشود، اما تقدیر آن بود که رفاقت ناتمامِ هر دوی ما با محمدرسول، بهانه‌ی شروع دوباره‌ی رفاقت ناتمام من و محمدصادق باشد؛ درست دو سال پیش، با یکی دو روز دیرتر یا زودتر...


دومِ اول، رفاقت من و محمدحسین بود. از دبیرستان هم‌دیگر را می‌شناختیم و هم‌مسجدی هم که بودیم... حتی اگر یادمان نبود، سر یک سفره نشسته بودیم با هم. اما شروع رابطه‌ای که بشود اسمش را رفاقت گذاشت، از بهمن ۹۲ بود، چطور و کجایش لااقل الآن و برای این‌جا مهم نیست... مهم این است که از آن روزها، محمدحسین یکی از محرم‌ترین‌ها بود برای من، و هست. یکی از آن‌هایی که روزهای سختِ تهران را و سختی طی کردن هر هفته یا دو هفته یک بارِ مسیر بیابانی نیم روزه را، به امید دیدار آخر هفته‌هایش می‌گذرانم.


سومِ اول، قصه‌ی الف سین و دشمنی‌ها و رفاقت‌ها و بی‌خبری‌ها و باخبری‌ها و سفرها و حضرها و دیدن‌ها و ندیدن‌ها و رفتن‌ها و نرفتن‌های ما دو تاست... که بیشتر از آن دو تای دیگر، همین‌جا راجع به همه‌ی این ماجراهایمان نوشته‌ام.


اما آخرِ اول، تقدیر همه‌ی ماهاست که من، باید یکی از واسطه‌های آشنا شدن و رفیق شدن و محرم شدن سه تا بچه شیعه‌ی نابِ دوست داشتنیِ اهل حق می‌شدم که هر کدام، حتما خاری در چشم باطل و اهل آن خواهند شد (ان‌شاءالله)؛ و قصه‌ی غم‌انگیز خودِ دورافتاده و تنها مانده‌ام، که در میان موج‌های نامرئی اما سهمگین این دنیا، دارد غرق می‌شود انگار، دارد گم می‌شود انگار، دارد فراموش می‌شود.


کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش
کی روی؟ ره ز که پرسی؟ چه کنی؟ چون باشی؟...



پرده‌ی دوم: خیال خام پلنگ من، به سوی ماه جهیدن بود...

فاطمه کتاب «مرگ از من فرار می‌کند» را از توی ردیف کتاب‌ها برمی‌دارد و می‌گوید که بعد از شنیدن ماجرای زندگی مصطفی چمران از استاد درس دفاع مقدس و این‌که رفاه و موقعیت استثنایی آمریکا را رها کرده، برایش جالب شده که قصه‌ی زندگی‌اش را دقیق‌تر بداند و بخواند. توی دلم خدا را شکر می‌کنم و بیش‌تر از قبل به رزق‌های «من حیث لا یحتسب»اش ایمان می‌آورم؛ که کاری که می‌خواستم با هدیه دادن این کتاب انجام بدهم و بعد از پنج شش ماه نتیجه نداده بود، استادی که اتفاقا فاطمه اکثرا از کلاس‌هایش شاکی است، با دل او کرده بود. کتاب را که برمی‌دارد، تا نیم ساعتی مشغولش می‌شود. بعد که کتاب را گوشه‌ای می‌گذارد، برش می‌دارم تا به یاد دوران دبیرستان که یکی دو باری خوانده بودمش و به یکی دو نفری هم هدیه کرده بودم، نگاهی به قصه‌هاش بیندازم. بعد از تورق کوتاهی، صفحه‌ی اول کتاب را باز می‌کنم؛ آن‌جایی که برایش نوشته‌ام:

«هم‌سفرِ هر مرد یا زنی شدن،

حتما بایسته‌هایی دارد.

تقدیم به هم‌سر، هم‌دل و هم‌پای کسی که

آرزوی چمران شدن

در دل و در سر

می‌پرورانید...»

و یادم می‌افتد به آن نوجوان دبیرستانی، که قلبش به وسعت تمام دنیا می‌تپید؛ و شاید حتی وسیع‌تر از آن.

و خیالش تا رفعت چمران شدن پرواز می‌کرد؛

و - کسی چه می‌داند -

شاید حتی رفیع‌تر از آن.

امروز اما...


پلنگ من ـ دل مغرورم ـ پرید و پنجه به خالی زد
که عشق ـ ماه بلند من ـ ورای دست رسیدن بود...



پرده‌ی سوم: تو شهی و کشور جان تو را، تو مهی و جان جهان تو را...

امروز، محمدحسین و الف سین، با هم حرف‌های مگو دارند. محمدحسین مدام سراغ الف را از من می‌گیرد و او مدام به من برای ازدواج محمدحسین سفارش می‌کند. محمدصادق و محمدحسین هر هفته حداقل حداقلش دو سه ساعت را با هم می‌گذرانند، جدا از جلسه‌های سخنرانی آخر هفته که پامنبری ثابتش شده‌اند. الف با محمدصادق عقد اخوت می‌خواند، توی وبلاگش برایش پست می‌گذارد و تب «درباره صاد عین» می‌سازد.

و احساس من بعد از دیدن و شنیدن این‌ها احساسی «نگفتنی» است؛ ملغمه‌ای از شور و محبت و حسادت و حسرت...


اما آن‌چه مرا به نوشتن همه‌ی این‌ها واداشت، نه تمام این ماجراها، که چیز دیگری است.

که یقین دارم تمام این رفاقت‌ها و محبت‌ها، دست‌خوش بالا و پایین‌های این دنیایی خواهد شد، تا -به قول سید- عیار تقوای ما سنجیده شود؛ همان‌طور که پیش از این برایم -در ارتباط با هر کدام از همین ۳ تا رفیق- اتفاق افتاده.

اما مهم‌تر از آن‌که روزی الف سین در وبلاگ من می‌نوشت و حالا محمدصادق نویسنده‌ی وبلاگ اوست -که البته الآن نه اولی اهمیتی دارد و نه دومی- آن است که این‌ها نشانه‌ای از آن روز بزرگ است...

آن روز بزرگ ظهور... که می‌بینم دیگرانم را، رفیق‌هایم را، برادرهایم را، همسرم را، هم‌کلاسی‌هایم را، حتی آن کسانی را که به دیده‌ی تکبر، کوچک‌تر از خودم می‌دیده‌ام؛ بهتر از من می‌خرند و می‌برند.

اگر بالاتر گفتم که احساسم از دیدن تمام اتفاقات آن جمع چهار نفره‌ی رفیقانه، نگفتنی است؛
برای آن روزی که امامم نگاهش را از من دریغ کند چه باید بگویم؟!


اگر سلامم را پاسخ نگوید، اگر رویش را برگرداند، اگر من را نخواهد،
چگونه نمیرم؟...


چه شود به چهره‌ی زرد من، نظری برای خدا کنی؟!
که اگر کنی، همه درد من به یکی نظاره دوا کنی...

تو شهی و کشور جان تو را، تو مهی و جان جهان تو را
ز ره کرم چه زیان تو را، که نظر به حال گدا کنی؟...

۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۴ فروردين ۹۷ ، ۰۸:۵۶
علیرضا توحیدی

می‌روی و گریه می‌آید مرا ...

شنبه, ۲۲ مهر ۱۳۹۶، ۰۲:۰۳ ق.ظ

ایستاده بودی توی چارچوب در. ایستاده بودم توی ایوان کوچک خانه، رو به حیاط، رو به همان چارچوبی که انگار - با آن قد و بالای بلندت - به زور تویش جا شده بودی. دلم می‌خواست توی همان قاب، از قد رشیدت، از ریش سیاهی که نشان از جوانی داشت، از نگاه نافذ و چشم‌های برّاقی که هیچ‌وقت بلد نبودند دروغ بگویند، از قلبی که صدای تپیدن‌هایش را می‌شناختم و به‌ش عادت کرده بودم و می‌دانستم الان دارد از سینه‌ات بیرون می‌زند، از دست‌های مهربانی که برای خیلی از بچه‌ها پدری کرده بود و از پاهایی که یک لحظه آرام و قرار نداشت و مدام می‌دوید، عکس بگیرم و بچسبانم به همه جای خانه. به همه جای دنیا اصلا. که همین‌طور هم شد. تصویر ماندگار آن لبخند آخر که چشم‌های معصوم و پر از شیطنت‌ات همراهی‌اش می‌کرد، کوله‌پشتی سنگینی که انگار تمام دل‌خوشی‌ها و دل‌بستگی‌های من را تویش ریخته بودند، و درخت انگور نحیف توی باغچه‌ی کوچک کنار حیاط که حالا شاخه‌هایش از دیوار خانه‌مان هم رد شده و میوه‌هایش نصیب رهگذرهای کوچه می‌شود، هنوز هم - هر جا که می‌روم - همراه من است.
هنوز هم، مرتضی؛ هنوز هم مثل همان عصر تابستان؛ قسم به قطره‌ی اشکی که توی کاسه‌ی آبی که پشت سرت ریختم، چکید؛ هنوز هم انگار هزاران نفر در بند بند وجودم دارند ضجه می‌زنند، دارند زار می‌زنند و می‌خوانند:

می‌روی و
می‌روی و
می‌روی و

      
گریه می‌آید مرا ...


(+) Gerye Miayad Mara :: Homayoun Shajarian :: Rag-e-Khab

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ مهر ۹۶ ، ۰۲:۰۳
علیرضا توحیدی

خونه‌ی ما، قصه داره ...

سه شنبه, ۱۷ مرداد ۱۳۹۶، ۰۳:۱۹ ب.ظ

ما، روزی، در یک عصرگاه دلتنگِ پاییزی، چیزی را - خودمان را شاید... - در خانه‌ای جا گذاشتیم و حتی تلاش کردیم تا فراموشش کنیم.
اما پرستو!
یک روز می‌آید که ما به خانه‌مان بر می‌گردیم و آن را با همان رنگ‌ها و نقش‌ها و عطرها و خاطره‌ها - و اما نه همان آدم‌ها... - دوباره خواهیم ساخت.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۷ مرداد ۹۶ ، ۱۵:۱۹
علیرضا توحیدی

مرز ما عشق است؛ هر جا اوست، آن‌جا خاک ماست...

پنجشنبه, ۴ آذر ۱۳۹۵، ۰۳:۳۹ ب.ظ

یک. او.





دو. محمدصادق.

وقتی زبانت را در ابراز عشق نمی‌فهمند، زبان از تاولِ پا مدد می‌گیرد.


سه. من.

می‌دانی عزیز؟ توی این قاب که اولش آدم فقط یک جفت پای تاول خورده می‌بیند و یک شلوار نظامیِ به قولِ دقیق‌ترش پیکسلی و یکی دو تا فرش قدیمی و مندرس، چیزهای دیگری هم جا شده‌اند که در نگاه(های) اول به این راحتی‌ها نمی‌شود دید، به این راحتی‌ها نمی‌شود فهمید.


می‌دانی عزیز؟ من فکر می‌کنم توی این عکس، می‌شود هزار و چهارصد و اندی سال درازای تاریخ و یک دنیا پهنای جغرافیا را پیدا کرد. توی این عکس، از قطره‌های زلال اشک‌های علی(علیه‌السلام) هست که توی دل عمیق چاه می‌ریخت، تا لخته‌های خون خشکیده روی ریش‌های سپید میثم تمار که به سیاهی می‌زد. یا حتی از قبل‌تر از آن تا بعدتر از آن. توی این قابِ تقریباً خالی، می‌شود از بازوی کبود حضرت مادر(سلام الله علیها) دید، تا بازوی نداشته‌ی حاج حسین خرازی. می‌شود خاکِ نشسته روی معجر زینب(علیها السلام) را دید و طرّه‌ی موی دختر خرمشهری را. توی این عکسِ یکی دو مگاپیکسلی می‌شود از ابوذر دید و عمار و مالک، تا امام خمینی و امام موسی صدر و حاج همت و محمّد جهان آرا. توی این عکس می‌شود شعب ابی‌طالب را دید و سیاه‌چاله‌های خلفای عباسی را. توی این عکس می‌شود غار حرا را دید، مکه را و کوچه‌های مدینه و کوفه و کربلا و شام (و امان از شام...) را. می‌شود ایران را دید، مصر را و هند و چین و عثمانی و فتح آندلس و سقوط آندلس را. حتی می‌شود روزی را دید که کلمه‌ی حق بر باطل پیروز و فائق شده باشد و تمام آدم‌های این کره‌ی خاکی، همین‌ها که امروز با هم می‌جنگند و گاهی تشنه به خون یک‌دیگر می‌شوند، زیر یک بیرق واحد و برای یک آرمان مقدس واحد جمع شده باشند.


می‌دانی عزیز؟ به زعم من، ممکن نیست که این همه حرف، این همه قصه و این همه تاریخ؛ این همه آدم، این همه مجاهدت و ایثار و فداکاری توی یک عکس جا شوند. محال است بتوانیم کل دنیا را توی یک عکس که از یک نمازخانه‌ی احتمالا کوچک گرفته شده، جا بدهیم.

مگر آن که ...


به زعم من، تنها دین و فقط مکتب انقلابی است که چنین ظرفیتی دارد. فقط یک شیعه‌ی امیرالمؤمنین به ظرفیتی می‌رسد که می‌تواند به ناممکن بودنِ ناممکن‌ها اعتنا نکند. تنها زمانی می‌توانیم جمع نقیضین باشیم که به علی(علیه السلام) اقتدا کنیم. اقتدا کنیم به علی که مجاهد روز بود و متهجد شب. به او که در بحبوحه‌ی روز، حاکم بود و در دل شب، عارف. نه این‌که حکومت علی(علیه السلام) از عرفان او جدا باشد. برا من که قدِ فهمم کوتاه است، شب و روز علی(علیه‌السلام) با هم فرق می‌کند. اما نه برای مصطفی چمران. برای مصطفی چمران، دکتر بودن و چریک بودن و وزیر بودن و معلم بودن و عاشق بودن و مبارز بودن فرقی نمی‌کند. چون مصطفی به علی(علیه السلام) اقتدا کرده، چون مصطفی در علی(علیه السلام) غرق شده است.

برای همین است که مصطفی می‌تواند توی آن علفزار، زیر نور مطبوع خورشید، وقتی لباس جنگ پوشیده و در یک دستش اسلحه گرفته، با دست دیگرش آفتابگردانی را با لطافت هر چه تمام‌تر، نوازش کند.




+ «ربنا افرغ علینا صبرا و ثبت اقدامنا و انصرنا علی القوم الکافرین» (مبارکه‌ی بقره، شریفه‌ی ۲۵۰)
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ آذر ۹۵ ، ۱۵:۳۹
علیرضا توحیدی

پلکی بزن ای مخزن اسرار ...

دوشنبه, ۱۷ اسفند ۱۳۹۴، ۱۱:۱۲ ب.ظ

تو ماهی و من، ماهی این برکه‌ی کاشی

اندوه بزرگی‌ست، زمانی که نباشی ...


هر وقت که این بیت اول شعر علیرضا بدیع و آواز حجت اشرف زاده را می‌شنوم، به فکرِ وقت‌های نبودن‌ت می‌افتم. و از همین‌جا، از اول اول، به شب‌هایی فکر می‌کنم که ماهی کوچک و دلتنگ برکه حتی انعکاس تصویر روی ماهش را هم روی آب نمی‌بیند. و تصویر غم‌انگیز تنهاییِ ماهیِ قصه از همین ابتدا توی ذهنم نقش می‌بندد، تا آخر؛ تصویر ماهی مغموم، نگران و پریشانی که در عمق برکه‌ی کوچک، در شبِ تاریکِ بی‌ماه و بی‌مهتاب، لابد دارد می‌میرد از دلتنگی، دارد می‌میرد از بی‌ماهی.


+ «اندوه بزرگی‌ست؛ چه باشی، چه نباشی ...». من یک دنیا حرف می‌فهمم از همین چند تا کلمه.

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۷ اسفند ۹۴ ، ۲۳:۱۲
علیرضا توحیدی

تو بخندی همه‌چی خوبه، بخند ...

چهارشنبه, ۲۸ بهمن ۱۳۹۴، ۱۲:۲۴ ق.ظ

یادت هست آن عکس دسته جمعی را پرستو؟ که نگاه‌های من و تو -بی‌هوا- به هم گره خورده بود؟ و عکس بعدی، که هر دویمان خندیده بودیم ...

همین ... فقط می‌خواستم دوباره یادت بیاورم که چقدر نگاه‌هات برای من شیرین بود؛ چقدر با لبخند همیشگی‌ات، همیشه زیباتر می‌شدی. درست مثل همان عکس دسته جمعی. همان جمعی که حالا تو -هنوز هم- بین‌شان هستی، و من ...

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۸ بهمن ۹۴ ، ۰۰:۲۴
علیرضا توحیدی
می‌گفت: برادر دوستم اوایل پورشه داشت، یه تومن! اما فروختش، دل‌شونو زده بود. رفت بی‌ام‌و خرید؛ بعد از یه مدت اونم دل‌شو زد. خود دوستم هم لکسوس داشت. کادوی دانشگاه قبول شدنش بود؛ دانشگاه یزد!».

فرداش گفت: «اون پورشه‌ها بودنا! برای یه مراسمی ۱۲۰۰ نفر مهمون دعوت کرده‌ن، گل‌آرایی سالن چند صد میلیون شده‌بود». می‌گفت: «این‌جوری که من شنیده‌م حدود ۴۰۰ میلیون». من با خودم تکرار می‌کنم: ۴۰۰ میلیون، فقط برای گل‌آرایی.


***


یک شب دیدمش. وسط حرف زدن‌هامون، یادم نیست چی بهش گفتم؛ ولی یادم هست که جواب داد: «فعلا که ذهنم مشغول یه مریض سرطانیه که فردا باید ترخیص شه ولی پول نداره برای تسویه حساب بیمارستان». آخرای شب اومد تو گروه. دلش طاقت نیاورده بود انگار. گفت: «یه مریض سرطانی هست که ۳ میلیون نیاز داره برای این‌که فردا از بیمارستان ترخیص شه». خب، با اوضاعی که ما داشتیم (و داریم!) برای همه‌مون رقم زیادی بود؛ ولی قرار شد هر کس به اندازه‌ای که میتونه، کمک کنه. حداقل بهتر از این بود که دست روی دست بگذاریم و -شاید- ادای غصه خوردن دربیاریم. شماره کارتش رو توی گروه نوشت و رفت.

یک ساعت بعد پی ام داد، با خوش‌حالی گفت: «تا الان یک و نیم میلیون جمع شده».


دو - سه شب بعد، باز سروکله‌اش توی گروه پیدا شد. از همه تشکر کرد؛ گفت ۴ میلیون پول جمع شده بوده و بقیه‌ی پول، رسیده به دست یه کس دیگه‌ای که حتی خودش هم نمی‌شناختش و نمی‌دونست کیه.


***


چند روز بعد دوباره دیدمش. گفت همه‌ی پول رو ریخته به حساب یکی از دوستاش. اون دوست دیگه، به این فکر کرده بود که با یک میلیون تومن باقی مونده چی‌کار کنه. گفته بود یه دفعه یاد یه مریض سرطانی دیگه افتاده که توی شهرستانی که دوره‌ی طرح پزشکی‌اش رو می‌گذرونده، با خودش و خونواده‌ش آشنا شده. می‌گفت یه خونواده‌ی عادی بودن، با یه زندگی روتین و معمولی. بعد از بیماری پدر خانواده، پرایدشون رو هم می‌فروشن برای تامین مخارج درمان. زنگ زده بود به مادر خانواده. فهمیده بود سرطان شوهرش عود کرده ولی دیگه این بار پراید هم ندارن که بفروشن. مادر تا فهمیده بود خانم دکتر برای چه کاری زنگ زده، زده بود زیر گریه. با اشک و هق‌هق، گفته بود:«من نمی‌دونم کی این کارو کرده ولی انشاالله هر کس که هست و هر کجا که هست، خدا دستشو بگیره». آدمایی که نه اون زنو می‌شناختن و نه اون زن، می‌شناخت‌شون. می‌گفت اون‌قدر به اضطرار رسیده‌ان که  یکی از آشناهاشون رفته مشهد و براشون دعا کرده. حالا حلقه‌ی مفقوده‌ی قصه رو پیدا می‌کنم.  این‌که چطور یه میلیون تومن پول زیاد میاد، چطور خانم دکتر -بی‌هیچ دلیل قانع‌کننده یا قابل توضیحی- یاد خانواده‌ای می‌افته که چند سال پیش توی یه شهر دیگه می‌شناخته، و چطور آدمایی به هم وصل می‌شن که هم‌دیگه رو نمی‌شناسن و حتی هنوز هم از هیچ‌کدوم از این ماجراهایی که برای شما تعریف کردم، خبر ندارن. اضطرار. اضطراری که به مشهد وصل شده، حلقه‌ی مفقوده‌ی این قصه‌ی باور نکردنی -ولی برای همه‌مون تکراری- ه.


یاد اون شبی می‌افتم که برای مامورای شیفت شب شهرداری غذای نذری برده بودم. از بیرون، توی اتاق شیفت رو نگاه کردم؛ یه نفر - که آقای نسبتا جوانی بود - داشت شله زرد می‌خورد. زدم به شیشه‌ی پنجره. پنجره که باز شد، مونولوگ تکراری‌م رو گفتم: «سلام. چند تا غذای نذری آوردم خدمتتون. شما اینجا چند نفرید؟». همون آقایی که -قبل از شنیدن حرفای من- داشت شله زرد می‌خورد، گفت: «ایشالا همین‌جوری که اومدی و به این شیشه زدی، اوس کریم، خودِ اوس کریم؛ بیاد در خونه‌تو بزنه بگه بیا، برات نذری آوردم!». بعد که می‌شینم توی ماشین کلی به این حرف‌ش می‌خندم؛ آخه اوس کریم که دیگه نذری نمیاره!

بعد هر دومون به این فکر می‌کنیم که بعضیا چقدر محتاج‌ان به همین پولایی که ما گاهی وقتا خیلی راحت خرج می‌کنیم. محتاج‌ان به همین پونصد هزار تومن‌ها. به همین یک میلیون تومن‌هایی که از صد هزار یا پنجاه هزار تومن‌های ما شروع می‌شه.

و حالا، با خودم به ۴۰۰ میلیونی فکر می‌کنم که خرج گل‌آرایی شده بود؛ و یک میلیونی که انگار تمام بن‌بست‌های زندگی اون زن رو باز کرده بود.

***

باید یک جایی که یادم بماند بنویسم. بنویسم «یک بزرگ‌تر از چهارصد». گاهی وقت‌ها، برای بعضی‌ها، یک خیلی خیلی بزرگتر از، چهارصد، برای بعضی دیگر.
و از همین تناقض‌ها خیلی راحت می‌شود فهمید، دردها و غصه‌های امروز جامعه‌ی ما از کجا دارد آب می‌خورد.


پ.ن.۱: این هفته اسباب‌کشی داریم؛ بعد از دو سال و نیم - و حتی بیش‌تر - که از آخرین اسباب‌کشی گذشته. مامانم می‌گه: «وای که چقدر اسباب‌کشی کار مزخرفیه!». بعد از چند ثانیه می‌گم: «مرگ ولی، خوبه. اسباب‌کشی ِ بی‌دردسر. فقط خودتو می‌برن، بی هیچ بار اضافه‌ای!». بعدتر که به حرف خودم فکر می‌کنم خرکیف می‌شم؛ عجب حرفی زدم!
۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ دی ۹۴ ، ۰۱:۰۴
علیرضا توحیدی

نه هم‌راهی که راهی شه، نه دستی که پناهی شه ...

چهارشنبه, ۲۹ مهر ۱۳۹۴، ۱۲:۴۶ ق.ظ

خوش‌بختی یعنی بودن کسی که به فکر خوش‌حال‌کردنت باشه. یعنی خوش‌حال بودن به‌خاطر بهونه‌های کوچیک.

عشق یعنی دوست‌داشتن تفاوت‌هامون؛ همین.

رفاقت یعنی کاسه‌ی شله زردی که سینا برام آورده بود. همین که با وجود احساس سیری و این‌که فکر می‌کردم نمی‌تونم چیزی بخورم، همه‌ی شله زرد توی کاسه رو با همون عشقی که سینا می‌گفت توش هست، خوردم. و چقدر چسبید و چقدر به یاد موندنی شد.

خاطره یعنی این‌که سینا بهم گفت حالا دوباره میره تو وبلاگش می‌نویسه! :))

معرفت یعنی این‌که حواسم بهت هست الف، هنوزم «دوثت دالم»! :)))

دل‌تنگی یعنی همین پرده‌ی اشک توی چشم‌هام و بغض توی گلوم.

تنهایی یعنی ...

.



+ نه فانوسی، که پایان ِ هراس ِ کوره‌راهی شه ...

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ مهر ۹۴ ، ۰۰:۴۶
علیرضا توحیدی

کاین همه نقش عجب، در گردش «خودکار» داشت!

پنجشنبه, ۹ مهر ۱۳۹۴، ۰۸:۰۴ ق.ظ
این‌هایی که در ادامه می‌خونید - اگه بخونید! - قرار بوده فقط خط کشیدن‌های بی‌حوصله باشه روی تن زمخت کاغذ چرک‌نویس. بعدتر، نویسنده‌ی بی‌کار این وبلاگ تصمیم گرفت که دوباره همین حرف‌ها رو از دل کاغذ بیرون بیاره تا شاید روانِ ناشادش آروم بگیره! بدیهی‌ه که نویسنده‌ی دربه‌در، محتاج دعای شماست برای این‌که شفا بگیره؛ بهم نخندید، این حرفی که دارم می‌زنم نتیجه‌ایه که با خوندن این چند خط مطمئا خودتون به‌ش می‌رسید!

باید یه صفحه‌ی کامل رو خط‌خطی کنم تا درست شه! به این راحتیا روون نمی‌شه و خوب نمی‌نویسه!
از بس جزوه ننوشتم خط خودم هم یادم رفته!
وقتی درس خوندن تموم شد، من چند وقت یه بار خودکار تموم می‌کنم؟! مطمئنا دلم برای نوشتن تنگ می‌شه!
یاد جزوه‌ی «سی» به‌خیر! چند شب قبل از امتحان میان‌ترم تا دیروقت داشتم پاک‌نویس می‌کردم؛ آخه به بچه‌ها قولش رو داده بودم. حالا فقط درس کنترل رو دارم برای جزوه نوشتن، که سر اون کلاس هم اگه بخوام جزوه بنویسم چیزی ازش یاد نمی‌گیرم.
پروژه و مهندس عابدی رو چی‌کار کنم؟! کجای دلم بذارمش؟!

«کجای دنیایی؟!» اینجا الف سین بهم زنگ زده و داشته‌م باهاش حرف می‌زده‌م. بعد چند بار پشت سر هم روی کاغذ امضا کرده‌م. «باید باهاش تمرین امضا کنم که عادت کنه!».

سینا بهم می‌گه قصه بنویس. مرد حسابی! من خودم قصه‌م. یه قصه‌ی پیچیده‌ی تودرتوی بی‌خاصیت بی‌سر و بی‌ته که باید روایت شه. یک کسی باید بیاد و من رو روایت کنه. روایت قلب عاشقی که می‌خواست دوست داشتن رو یاد بده و یاد بگیره. روایت قلبی که انگار هر روز یه تیر میاد و صاف می‌خوره وسطش. و هیچی نمی‌گه. هیچی نمی‌گه. یک کسی باید بیاد و گشتاور خمشی
ناشی از یه کوهْ بارِ گسترده‌ی وارد بر شونه‌های من رو اندازه بگیره. یک کسی باید بیاد و باورش بشه که من به طور معجزه‌آسایی زنده‌م. بیاد و اثبات کنه که من خیلی وقت پیش از این باید فرو می‌ریختم؛ باید کم می‌آوردم.

مچ دستم درد گرفته. کم‌کم دارم حس می‌کنم پشیمونم از این‌که این خودکار رو خریدم. اونم سه تاش رو! قبل‌ترها این خودکارها بهتر می‌نوشت.

بعد باز هم شروع کرده‌م به خط‌خطی کردن. تند و تند خط‌های گرد و منحنی کشیده‌م روی تموم چرت و پرتایی که نوشته بودم. لابد برای این‌که این خودکار لعنتی بهتر بنویسه. بعد دوباره رفته‌م پشت صفحه. روی نوشته‌های پشت صفحه هم - تا می‌تونستم - خط‌های بی‌معنی کشیده‌م. بعد هی خودکار رو کج کرده‌م و روی کاغذ کشیده‌م. بعد صاف نگه‌ش داشته‌م و بازم کشیده‌م.

بهبهانی می‌گفت مجبورم ماژیک رو این‌جوری (یعنی عمود نسبت به سطح وایت‌برد) بگیرم تا خوب بنویسه! خب مرد مؤمن! عمر ماژیک دیگه به سر رسیده! چی از جون بدبخت لاغرش می‌خوای؟! اگه می‌تونست بنویسه خیلی راحت‌تر از این حرفا می‌نوشت! بندازش تو سطل آشغال، بذار یه دوره‌ی جدید از زندگی‌ش براش شروع بشه.

بعد لابد یاد دلتنگی‌هام افتاده‌م. دیگه کاغذ جا نداشته؛ واسه همین متوسل شده‌م به جای خالی بین سطرها. اما بازم هیچی نگفته‌م. هیچی نگفته‌م. فقط یه سوال و یه جمله‌‌ی خبری که به طور احمقانه‌ای سه بار تکرار شده.

یادته نذر کرده بودم؟!
هنوز نذرم سر جاش هست ...
هنوز نذرم سر جاش هست ...
هنوز نذرم سر جاش هست ...

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ مهر ۹۴ ، ۰۸:۰۴
علیرضا توحیدی